هانيهاني، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 3 روز سن داره
هیامهیام، تا این لحظه: 10 سال و 5 ماه و 9 روز سن داره

هاني كوچولو

هانی توی جشن

1392/4/14 9:46
نویسنده : از زبان هاني
247 بازدید
اشتراک گذاری

سلام دوستان

هفته ی پیش به جشنی توی شرکتی که مامانی اونجا کار میکنه دعوت بودیم  قلب

ولی راستشو بخواید مثل همیشه مامان و بابا شیطنت منو تحمل نکردن و نصف و نیمه جشن رو ول کردن و اومدیم بیرون ناراحت

حالا من عکسامو میزارم و شما قضاوت کنید نیشخندالبته این عکسا رو همکار مامانی زحمتش کشیده لبخندآخه مامان و بابایی از دست شیطنت های من فقط شرشر عرق میریختن خجالت

این اول شروع جشنه که بابایی موبایلشو داده دستم تا آروم باشم عینک

نه اینجوری نمیشه بزار برم اون جلو ببینم چه خبره از خود راضی

چیزی که بیشتر همه مامان و بابایی رو عصبانی کرد, این بود که من گیر داده بودم به ویلچر و عصای این جانبازان محترمعصبانی یا ویلچرو هل میدادم یا هی میرفتم اون جلو و عصاهاشونو بر میداشتم خجالت

لازم میدونم همین جا از جانبازان محترم (گروه زیبای تواشیح ) معذرت خواهی کنم که حسابی اذیتشون کردم اما آنها مدام بهم لبخند میزدند  لبخندماچ

بابایی من دلم میخواد برم صندلی جلو جلو بشینم لبخند

اینم صندلی جلو خجالتمگه میشه چیزی توی سرم باشه و انجام ندم نیشخند

خلاصه اینکه دوستان اتاق فرمان شیطنت منو که دیدن یه ذره که بدشون اومد رفتن و واسم بادکنک آوردن که سرگرم باشم و هی این و اون رو اذیت نکنم خنده

برای ده دقیقه ای این بادکنک ها تونست سرگرمم کنه از خود راضی

 بابایی هر کاری کرد من قانع نشدم که یک بادکنک رو به این نی نی بدمابرو

البته دو دقیقه بعد من این بادکنکا رو ترکوندم خجالت

و حالا دارم دنبال یک سرگرمی میگردم هیپنوتیزمیک لحظه هم نمیتونم بیکار بمونم زبان

اون بالای پله رو نگاه کنید مژهاون منم که دارم میرم بالای صحنه برای اجرا نیشخند

مگه میزارن افسوسقبل از اینکه مامان و بابایی بیان دنبالم , این آقا منو گرفتعصبانی

ایشون هنوز آقا هانی رو نشناخته عینکداره به مامان و بابایی میگه شما نگران نباشید خودم این کوچولو رو مهارش میکنم خنده

دارم برای رهایی از دست ایشون تلاش میکنم عصبانی

و حالا ضربه ی اساسی رو داشته باشید نیشخندبا این ضربه شکستش دادم و فرار کردم خنده

گرفتن زورکی من یعنی شکنجه و حسابی از این کار بدم میاد و هر کس بخواد منو بگیره نتیجشو میبینه عینک

دیگه مامان و بابایی مجبور شدن هی بلند شن بیان و جلو فضولیا و  خرابکاریامو بگیرن  خجالت

این آقا مثل اینکه حسابی از شیطنتام خوشش اومده بود و مدام باهام بازی میکرد و منو مینداخت هوا لبخندالبته موقع خداحافظی متوجه شدیم اکثرا فکر میکردن من دخترم خندهحالا من کجام شبیه به دختراست منتظر

جشن رو نصف و نیمه رها کردیم اومدیم لامرد کار داشتیم و یه سری رفتیم خونه عمو میرزا لبخند

اینم من کنار عمو میرزا قلب

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

بابایی
14 تیر 92 10:58
سلام هانی خدا حفظ ش کنه .وبلاگتون خیلی قشنگه به وب ما هم سری بزنید


مرسی بابای ستایش
سودابه
30 تیر 92 1:20
وای هانی جون چقدر ارزی داری تو عزیز جون ماشالله هی مامانی حرفم بگیر با دو گوش اسپند نشه فراموش هم برای فعالیتش هم زیبایش